|
شـــنــگ
یــادداشـت هـای پـــراکــنــده
|
|
||||||
دعوتنامه رسمی به جشن تولدشنگ ( ازموضوع حرف های خودمانی )
دوشنبه 25 اردیبهشت ماه سال 1391 :: 01:12 AM :: نویسنده : شنگین کلک
درود و عرض ادب خدمت همه دوستان بسیارخوب و عزیزم هـم شما که شنگین کلک را از نـظراتتان آگـاه می کنید و هم شما کـه آهـسته می آیید و بی صدا باز می گردید . خودمانیم ، بعضی وقتها آمارتان را می بینم. راستش امسال قرارنبود تا امروز پستی آپ شود .یعنی باید این اولین پست در سال جدید می بود اما این طور نشد.مثل خیلی دیگه از قضایایی که باید می شد و نشد . نـفتی که باید به سـفره هامان می آمد اما همه جا رفت جز سـفره های ما ، مسائلی که مـشکل امروز جـوانان نبود اما شد . و از این دست که دیگر عادت دیرینمان شده است . حالا 9 پست به نفع شما ، گوارای چشمانتان . بعداًنوشت1: محل برگذاری جشن تولد ، برای اونهایی که هنوز آدرس راپیدا نکردند http://shang.blogsky.com/1390/06/18/post-101 بعداً نوشت 2 :باتشکر بسیار ازمهنازبانو کادوشون را میگذارم این جا
بعداً نوشت 3 : از خواهربهار(امیرمحبوب دلها) به خاطر ارسال تبریک بسیار زیباشون تشکر می کنم و امیدوارم هرچه زودتر به اینترنت دسترسی پیدا کنند . بعداً نوشت 4 : دقیقاً دراین لحظه بسیار خوشحالم چراکه تبریک بسیار قشنگ یکی از اولین دوستان وبلاگی بدستم رسید که ماه ها ست در سکوت مانده بود . (فرنازبانو از desiree ) همین جا از ایشان تشکر ویژه می کنم و از آنجا که وبلاگ ایشان نیز تقریباهم زمان با شنگ افتتاح شد تولد یک سالگی وبلاگ خاموششان را تبریک می گویم وضمن آرزوی شادی و سلامتی و موفقیت برایشان ، امیدوارم به زودی بازهم شاهد پست ها و نوشته های زیبای ایشان باشیم . ( 27 - 2 - 91) بعداً نوشت 5 : با تشکر بسیار از ئاسوبانو وداداش ئاگرین (شب های نقره ای) دسته گل قشنگشون را میگذارم این جا بعداً نوشت 6 : آهنگ فعلی وبلاگ که امیدوارم بشنوید هدیه داداش عبدالحمید حقی از وبلاگ (شعر وکمی بیشتر...) است امید وارم حس رقصیدن را برای شما هم تداعی کند بعداً نوشت 7 : با تشکر بسیار از بانو اهری (من نوشته ها) کیک زیبا و خوشمزه ای را که برایم آورده اند این جا می گذارم البته قول نمیدهم که تا ساعتی دیگر هنوز چیزی ازآن باقی مانده باشد . همین حالا قسمت پشتی را که خوشبختانه شما نمی بینید خودم نوش جان کرده ام .
بعداًنوشت 8 : با تشکر بسیار از رهادرآبی آسمان (زن آزاد) کیک خوشمزه و کادوهای قشنگشون را می گذارم این جا و لینک آهنگ تولد زیباشون راهم قرارمیدهم تا شماهم بتونید دانلود کنید و بشنوید وبازهم ازشون بخاطر تخصیص پست تولد شنگ در وبلاگشون در این آدرس http://zaneemrooz.mihanblog.com/post/120 تشکر می کنم و براشون بهترین آرزوها را دارم
بعداً نوشت 9: باتشکر بسیار از مستانه بانو (یک مامای دوست داشتنی) دسته گل زیباشون را می گذارم این جا و قفل قشنگشون را هم میزنم به نرده های روی پل شنگ
بعداً نوشت 10 : محض رسیدن ثوابی به شنگ دراین شب جمعه ای یک سری هم به این لینک بسیار جالب توجه از یاس وحشی بزنید مخصوصاً اونهایی که دوست دارند حرف هایشان را درقالب سوگند نامه بنویسند . بعداً نوشت 11 : با تشکر از حضور سارا بانو از وبلاگ (در به در ) که اولین خواننده و کامنت گذار در وبلاگ شنگ بودند لینک هدیه بسیار ارزشمندشان را که همانا پست معرفی شنگ باشد بعنوان یادگاری در این جا قرار می دهم و حضور دوباره ایشان را در شنگ تبریک گفته گرامی میدارم . پست معرفی شنگ توسط سارا بانو از وبلاگ در به در بعداً نوشت 12 : با تشکر بسیار از هدیه زیبای دوست عزیزم (پرچونه ه ه ه) اون را این جا قرار می دهم .
بعداً نوشت 13 : شما تا به حال بمباران کادوی تولد شده اید ؟ این است حال شنگ در این ساعات اولیه بامداد 29 اردیبهشت 1391 با تشکر از دوست بسیار عزیز (یک زن از وبلاگ دنیای این روزای من) هدایای زنجیره ای شان را در این جا قرار می دهم البته من چیزی تو مایه های آژیر وضعیت سفید شنیدم و امید وارم این بمباران هدیه های تولد تمام شده باشد .
بعداًنوشت 14 : باتشکر بسیار از داداش نوید عزیز (صدای زندگی) کادوی زیبا و خوشمزه و بسیار بزرگشان را در این جا قرار می دهم . نگران نباشید در پایان مجلس می بریمش هرکدام از دوستان یک کیک دو طبقه ازش باخودشون ببرند من فقط نمی دونم شمع ها را باید کجای این کیک گذاشت !
بعداًنوشت 15: باتشکر بسیار از (دختر اپی لپتیک) لینک هدیه بسیار زیباشون که یکی از پست های وبلاگشون هم هست را این جا قرار می دهم این شیرینی هاالبته هدیه تولدشنگ نیستنداما وقتی رفتیم دنبال لینک خودمان یک ناخونکی بهشان زدیم و گفتیم برای شما هم بیاوریم که بی نصیب نمانید خیلی خوشمزه هستند شما هم امتحان کنید
بعداًنوشت 16: باتشکر بسیار از سودابه بانو هدایاشون را این جا می گذارم و برایشان آرزوی شادی و موفقیت می کنم . امیدوارم این شمع ها خاموش نشوند تا بیایم و همه را فوت کنم .
بعداً نوشت 17 : باتشکر بسیار از صبابانو (دیکته دیشب) هدیه بسیار خوشمزه شون را این جا می گذارم . (شام تولد) امیدوارم به همه به رسد !
شما هم رفتید نمایشگاه کتاب ؟ ( ازموضوع حرف های خودمانی )
یکشنبه 24 اردیبهشت ماه سال 1391 :: 11:26 AM :: نویسنده : شنگین کلک
پی نوشت : امیدوارم شاهد این صحنه ها نبوده باشید ! بعداًنوشت : هرچه می خواستم بنویسم شما نوشتید این روز بر مادران دیروزها و امروز و فرداها مبارک باد ( ازموضوع سخنان لطیف )
جمعه 22 اردیبهشت ماه سال 1391 :: 11:57 PM :: نویسنده : شنگین کلک
![]() مواظب آدرس سایت های جعلی باشید ( ازموضوع توصیه های ایمنی )
پنجشنبه 21 اردیبهشت ماه سال 1391 :: 00:04 AM :: نویسنده : شنگین کلک
مدتی است بعضی از لینک های فیـس بـوک به این صفحه اشاره می کنند که بنا به اخبار رسیده از بعضی منابع خبری این آدرس هیچ ارتباطی با سایت فیـس بوک ندارد .و جالب اینکه این آدرس از طریق اینترنت ایران (غـربــال) شده است .
www . f1 . fbprx . com
خانه مادر برزگ ( ازموضوع شنگستان اول )
شنبه 16 اردیبهشت ماه سال 1391 :: 11:59 PM :: نویسنده : شنگین کلک
لایه ای از خاک همه جا را پوشانده است .دیوارها نمور و سقفها ترک خورده . هوا دم کرده و مرطوب است . شعاع نور خورشیدکه از سوراخ های بیدزده پرده ها به داخل می تابد گل قرمز قالی را از زیرخاک روشن کرده .گچهای آن طرف سقف ریخته و داغ آب باران اطراف کاه گل ها نقش زردی زده است . پته پارچه های درز گیرکه از لای در بیرون زده ، پوسیده و ریش ریش شده . صدای چوب صندلی لهستانی شکسته ای که رویش نشسته ام هرازگاهی هشدار به برخاستنم می دهد . این جا خانه کودکی های من است .
اما حالا متروک و غبارآلود . به هر طرف که نگاه می کنم تصاویری زنده از روزگارانی قبل جان می گیرند و چندی می رقصند و بازدر عمق خاک نشسته در روزگاران رنگ می بازند . طاقچه آنجا روبه روی من است وریسه چراغهای رنگی کوچک با سه میخ در بالا و دوطرف آویزان شده چشمک می زند . قرمزها ، سبزها ، زردها و آبی ها به دنبال هم روشن و خاموش می شوند . روی لبه طاقچه ظرف نقل بیدمشکی تازه می درخشد و کنارش ظرف نان های سپهسالاری و گردویی . وای چه عطری می پراکنند . شب عید است.
مادربزرگ روی تخت نشسته و به من لبخند می زند . سیب سرخی در دستانش می چرخد و مرا می خواند .بر می خیزم تا بسویش بدوم و خود را در آغوشش رها کنم ، رها از همه چیز .
ای وای ، اینجا نه تختی هست و نه چراغی و نه آغوش بازی که مرا دریابد ! تنها خاک است و خاک است و خاک .از اتاق بیرون می زنم . در حیاط را باز می کنم . علفها همه جارا پر کرده اند . سر به آسمان بلند می کنم . روزگاری دراین آسمان فوج فوج کبوتر می پرید . شیروانی روبه رو مالامال از کبوترهای رنگ به رنگ و یاکریم هایی می شد که همیشه راه رفتنشان مرا مبهوت می کرد . عباس آقا پسربزرگ آنها .
بی اختیار صدا می زنم : عباس آقا هنوزهم دنیا دست کبوتر های توست ؟ اما دریغ از یک کبوتر . حتی آفتاب هم پیدا نیست . دیواری قد کشیده است ، دیوار چین و کبوترها سالهاست که رفته اند.اینجا خانه کودکی های من است.
درخت مو ای که خوشه های انگورش را درکیسه های مادر بزرگ گره می زدم تا پرنده های عباس آقا نیایند غوره هارا بخورند . چه طعم ترشی داشت غوره های سبز .
چه بوی خوشی می آید بوی سالهای کودکیم در این حیاط ومرا می برد باخود به ژرفای خیال . خیالی از کودکی تا حال . و اکنون در دستان من است . گل های پیچک یاس . عطرش هوش از سرم برده است . همانطور که آن سالها چنین می کرد . گل هایش را در جیب پیراهنم می ریزم همانطور که وقت خداحافظی مادر بزرگ می ریخت .
محض تبسم ( ازموضوع دفتر چرکنویس )
پنجشنبه 14 اردیبهشت ماه سال 1391 :: 10:28 PM :: نویسنده : شنگین کلک
شب جمعه ای گفتیم خیر امواتمان چندتا حرف تکراری بنویسیم شاید قدری شما شادشدیدو تبسمی بر لبان مبارکتان نشست . همین و بس ! ذغال اون تلفن سوخت ! این تلویزیون برای کی روشنه ؟ ما که نمی دیم حالا این قبض ها را بگذاراونجا تا رایانه ، چه می دونم ، یارانه را بریزند ! بازهم که اینجا چسبناکه ! چرا در یخچال بازه ؟ من دیگه برات کاردستی درست نمی کنم ! این همه چراغ برای کی روشنه ؟ از الآن گفته باشم من اولم ، کسی ندوه بره اون تو ! بازهم مسواک نزدی ؟ چقدر بگم این پنجره را باز نگذارید ! چقدر بگم جوراب هات را پرت نکن این طرف اون طرف ! اینجا اتاقه یا سمساری ؟ پاشو دیگه چقدر پای این کامپیوتر می شینی ؟ ماچه گناهی کردیم باید عنق تو را تحمل کنیم ؟ بازهم که یه لیوان کمه ! ما دعوت نبودیم ؟ بازهم آشغالاشون را گذاشتند پشت دیوارما ! چرا آب تو تلمبه است ؟ چرا قوری قلمبه است ؟ چرا یخچال ما خالیه ؟ از چهارتا معلم باسابقه هم بپرس ( ازموضوع رویای زیبا )
دوشنبه 11 اردیبهشت ماه سال 1391 :: 10:17 PM :: نویسنده : شنگین کلک
بعداً نوشت 1 : روز معلم را به همه معلمان عزیز و افسانه بانو تبریک عرض می نمایم بعداً نوشت 2 : این پست برای دومین بار و تنها به مناسبت روز معلم آپ می شود پیشاپیش از دوستانی که قبلاً (1390/3/9) آن را خوانده و نظراتشان را ارسال نموده بودند پوزش میطلبم * * * * * * * * * معلم : یارمحمدی ، چهاردهیارمحمدی : ممنون معلم : یزدانیان ، سیزده و بیست و پنج صدم یزدانیان : مرسی معلم : یزدی ، نوزده و هفتادو پنج صدم . آفرین همان بیست را نوشتم . یزدی : مرسی آقا صدایی از ته کلاس: آقا ، زمانی ، آفرین نداشت ؟ اون که بیست گرفته بود ! معلم : اونهم بجای خودش. چرا هردوشون خوبند. معلم : یمین زاده ، شانزده و نیم یمین زاده : متشکر یمینزاده آخرین نفر لیست ، برگه امتحانی تصحیح شدهاش را از دست معلم میگرفت که زنگ بصدا درآمد. زمانی و یزدی کنار هم روی یکی از نیمکتهای جلو مینشستند و هردو در زیست شناسی و زمین شناسی شاگرد اول بودند. یزدی شاگرد اول کلاس بود اما زمانی به پای او نمیرسید فقط توی زیست و زمین همیشه بیست میگرفت. بعضیها میگفتند رگ خواب آقای خزایی ، دستشه ، عدهای هم عقیده داشتند خزایی از نقاشی های دقیقی که زمانی از مباحث زیست میکشه خوشش میاد. بعضی ها هم به روابط فامیلی بین او و خزایی مشکوک بودند. اما آنچه مسلم بود اینکه او این دو درس را حسابی می خواند آنطورکه میتوانست همه شکلهای کتاب را با کوچکترین جزئیاتشان خیلی سریع روی تخته یا برگه امتحانی بکشد. البته کسان دیگری هم بودند که نقاشی خوبی داشتند اما این کار تنها در تخصص زمانی بود و بس و موجب توجه خاص معلم به او می شد. هرکس ارفاقی میخواست او را واسطه میکرد. اما آنروز رفتار معلم با زمانی تغییر کرده و موجب تعجب خیلی از بچهها شده بود. برعکس همیشه که از او میخواست تصویری از درس مربوطه را روی تخته بکشد آنروز خودش همه تصاویر را کشید. چند بار که زمانی دست بلند کرد ، برای سوال یا جواب ، بی اعتنا به او صحبتش را ادامه داد. حتی هنگام خواندن نمره 20 او که در واقع تنها نمره 20 حقیقی کلاس بود از گفتن یک آفرین که برای نمره های پائینتر سخاوتمندانه بیان میکرد امتناع کرده بود. اگرچه چیزی به او نگفته بود اما همه ازجمله خودِ زمانی رفتار معلم را به سرسنگینیاش با زمانی تعبیر کردند و بدنبال علتی برای آن میگشتند. عدهای دور معلم جمع شده مشغول سوال و جواب بودند. بچه ها کم کم ازکلاس خارج می شدند و راهروها شلوغ بود. یزدی : زمانی چکارکردی؟ زمانی درحالیکه حسابی پکر بود شانه هایش را بالا داد و گفت : "نمی دونم". و باز به برگه امتحان زیستش نگاه کرد و سعی کرد ارفاقی بیابد اما چیزی پیدا نکرد. برعکس بعضی اوقات که یک یا چند ارفاق می دید اینبار همه چیز را مو به مو نوشته و کشیده بود و جایی برای ارفاق نگذاشته بود . نگاهش روی برگه مات شد و در فکر فرورفته بود که رنگ قرمزماتی توجهش را جلب کرد و با چند بار پلک زدن تصویر واضح برگه امتحانیاش آشکار شد که در بالای آن نوشته شده بود " 20 تمام / آفرین پسرم ". مدتی چشمانش روی آخرین کلمه ثابت ماند و کمکم لبخندی روی صورت اخمویش ظاهر شد. این اولین باری بود که این کلمه را روی برگه امتحانیاش میدید. "پسرم" . یزدی جلوی در بود و هنوز از کلاس خارج نشده بودکه زمانی صدایش کردو گفت : "میشه برگهات را یک لحظه ببینم؟" یزدی با تعجب گفت : "چیزی فهمیدی؟" و زمانی بازهم تنها شانه هایش را بالا داد. برگه را گرفت و فوراً بالای آن را نگاه کرد. نوشته شده بود "20 تمام / آفرین" و بجز یک عدد خط خورده 19/75 دیگر کلمه ای دیده نمی شد. زمانی درحالیکه شادی درچشمانش برق میزد برگه را به یزدی داد و درجواب حرکت سوال آمیز دستها و سر او ، بازهم تنها لبها و شانه هایش را بالا داد و وسایلش را جمع کرده باهم از کلاس خارج شدند. زنگ آخر بود و همه از درحیاط خارج میشدند. تقریباً به اواخر زمین بسکتبال رسیده بودندکه یارمحمدی دوان دوان بطرفشان آمد و گفت : "زمانی ، خزایی کارت داره ، گفت پیدات کنم بگم بری دفترمنتظرش باشی. خدا بدادت برسه. راستشو بگو چکار کردی که امروز تحویلت نمیگرفت؟" زمانی با نگاه سنگینی براندازش کرد و چیزی نگفت. یارمحمدی درحالیکه از بین او و یزدی خودش را رد می کرد با انگشت بطرف شیشه های دفتر اشاره کرده با پوزخندی از آنها دورشد. یزدی گفت : "میخواهی منتظرت بمونم؟" زمانی قدری فکر کرد و بالاخره تنهایی را انتخاب کرده گفت : "نه متشکرم برو دیرت نشه". باهم دست دادند و یزدی آرام آرام بطرف در حیاط رفت. زمانی نگاهش را بطرف شیشههای دفتر چرخاند که نورخورشید در آنها افتاده منعکس میشد. و حرکت کرد. در زد و وارد شد. تعدادی از اساتید دور میز نشسته مشغول صحبت و خوردن چایی بودند. مدیر پشت میزش بود و با ناظم پچپچ میکردند. معلم ریاضی که تازه از پشت کمد بیرون آمده بود ، درِآن را بست و نگاهش به زمانی افتاد. لبخندی زد و گفت : "چکارداری؟" زمانی : گفتند آقای خزایی مرا خواستهاند. معلم ریاضی درحالیکه یکی از صندلیهای کنار میز را جلو میکشید گفت : "هنوز برنگشته". بشین الان پیداش میشه. بابای مدرسه که تازه چایی آورده بود سری برای زمانی تکان داد و یک استکان جلوی او و یکی هم جلوی معلم ریاضی گذاشت. معلم ریاضی : متشکر ، من دارم می رم باشه برای آقای خزایی. مدتی گذشت. کم کم دفتر خلوت شده بود. زمانی قندی برداشته در استکان چایی فرو برد و باخود فکر میکرد چه خطایی از او سرزده که اینطور موجب رنجش خاطر معلم شده است و از اینکه دل معلم را شکسته است وجدان درد گرفته بود. درحالیکه قند را میجوید و با استکان بازی میکرد در افکار خود غوطهور شد و سعی کرد دوباره نوشته قرمز رنگ "پسرم" را بیاد آورد که موجب آرامش و اطمینانش میشد و شاید درآن لحظات تنها روزنه امیدش بود. استکان خالی را در نعلبکی گذاشت و باز متوجه اطرافش شد. دو نفر از اساتید آنطرف میز باهم گرم گفتگو بودند و دیگر بجز مدیر کسی در دفتر نبود. از انتظار خسته شد و بلند شده بطرف پنجرهها رفت. کسی درحیاط نبود. نگاهش روی جاروی فراشی بابای مدرسه که به تیرک بسکتبال تکیه داده شده بود ثابت شد و با خود فکر کرد که چه جای نامناسبی برای یک جاروی فراشی است و هرآن ممکن است بیفتد البته افتادن یک جارو چیز مهمی نیست یعنی خوب با افتادن در یک درس یا یک سال یا مثلاً افتادن از کنکور یا شاید افتادن از چشم یک معلم اصلاً قابل قیاس نیست ، مخصوصاً معلمی که دوستش داری. یعنی منهم به تیرک بسکتبال تکه دادهام ، نمی دانم؟ بازگشت و دوباره پشت میز نشست. بابای مدرسه درحالیکه استکانهای خالی را از دور میز جمع می کرد گفت : "این استکان را هم بخور. سردمیشه. میدونی که آقای خزایی همیشه دیرمیاد بچهها به این زودی دست از سرش برنمیدارند. هروقت اومد یکی براش میارم". با حواسپرتی ناخودآگاه استکان را برداشته تا ته سرکشید و چشمانش به در دفتر دوخته شد. چند دقیقه دیگر طول کشید تا بالاخره در باز شد و آقای خزایی درحالیکه با یکی از بچهها حرف میزد وارد شد و علیرغم اینکه روی پاشنه در ایستاده بود و سعی می کرد سروته بحث را جمع کند و درِ دفتر را ببندد ، طرف مقابل علاقهای به پایان بحث نداشت و مرتباً سوالات دیگری مطرح می کرد و اگر معلم دستگیرهِ در را نگرفته بود حتماً حالا با او وارد دفتر شده بود. بالاخره از شر دانشآموز پرچانه راحت شده در را بست و نفسی کشیده نگاهش در دفتر چرخید و فوراً زمانی را دید. بطرفش آمد. زمانی ایستاد و منتظر ماند. معلم لبخندی زد و گفت : "بشین. مرسی که ماندی". عینکش را برداشت و روی میز کنار استکان خالی گذاشت. درحالیکه دستها و کتش را میتکاند گفت : " الان برمی گردم" و باز از دفتر خارج شد. مدتی گذشت. بابای مدرسه با سینی چای وارد شد و یکی جلوی مدیرگذاشت و دوتا هم جلوی زمانی و استکان خالی را برداشت و رفت. تفاله های ته استکان ازپشت عینک معلم چقدر بزرگ شده بـودند. هـنوز به در نرسیده بود که آقای خزایی درحالیکه دستانش را خشک میکرد وارد دفتر شد و روی صندلی روبروی زمانی سرِمیز نشست. یکی از استکانها را جلویش کشید و با دو انگشت گرمایش را سنجید. قندی برداشت و مشغول خوردن شد و با چشمهایش به زمانی هم تعارف کرد. بوی تند سیگارش به زمانی رسید احتمالاً درحیاط کشیده بود. زمانی هم استکان را برداشت تا بخورد اما انگشتانش سوخت و استکان را سرجایش گذاشته متعجب از راحت نوشی معلم درعطش یافتن خطای خود به پیشانی پرچین او خیره ماند. معلم استکان خالی را روی نعلبکی گذاشت. عینکش را برداشته با تکه پارچه ای تمیزکردو به چشمانش زد و باتبسمی سرشار از افسوس به چهره زمانی خیره ماند. زمانی طاقتش تمام شد و پر سید : "از من خطایی سرزده ؟" معلم : بله. زمانی : چه کرده ام که خودم بی خبرم؟ معلم باز ساکت شد و با نگاه سنگین تاسف باری به زمانی خیره ماند. زمانی : استاد تو را بهخدا بگویید چه شده است ، من طاقت این رفتار شما را ندارم. معلم : شنیده ام رفتی فرم تربیت معلم پرکردی. درسته؟ زمانی درحالیکه گیج شده بود پرسید : فرم تربیت معلم چیه؟ معلم : یعنی انکارمیکنی؟ زمانی : چی را ؟ من اصلاً نمیفهمم ازچه حرف می زنید؟ معلم : بله ، نباید هم بفهمی اگه میفهمیدی که نمیکردی. زمانی : تو را بهخدا بگویید کی به شما چی گفته؟ قضیه این فرمه چیه؟ معلم : یعنی تو برای کنکور تربیت معلم ثبت نام نکردی؟ زمانی : خوب چرا. یعنی اون را پست کردم ولی نمیفهمم ، بهخدا نمیفهمم . نباید این کار را میکردم؟ مگه چی شده؟ خوب خیلی از بچه ها این کار را کردند ، یعنی باهم کردیم. خوب میگند شانس قبولیش خوبه. یعنی اصلاً ، خوب ، من ، دوست دارم معلم بشم . مگه چیه . مثل خود شما . مثل پدرم . مثل مادرم. معلم عینکش را برداشت و قطرات اشک از چشمانش جاری شد. زمانی هم بی اختیار گریهاش گرفت. اگرچه هنوز هم نمیفهمید معلم چه میگوید و تنها بی اختیار از دیدن اشک معلم به گریه افتاده بود. معلم از جعبه روی میز دستمالی کشید. صورتش را پاک کرد. بینی اش را بالا کشید و با صدای لرزانی گفت : " تو توی معلمی چی می بینی ؟ " زمانی : خوب خیلی خوبه . معلم اگه خوب باشه خیلی کارها میتونه بکنه. منهم میخواهم یک معلم خوب بشم. مثل خود شما. وقتی معلم خوب باشه آدم سخت ترین درسها را با جون و دل می خونه ، حفظ می کنه و می فهمه. بچه ها حرفهای معلمها را راحت تر قبول میکنند چون به اونها اعتماد داردند بعضی وقتها حتی شاید بیشتر از پدرهاشون. خیلی حرفها هست که آدم میتونه به یک معلم خوب بگه اما شاید حتی نتونه به پدر خودش بگه. این معلمه که استعدادهای بچهها را تشخیص میده و میتونه هرکسی را در مسیر درستش قراربده. و بههرحال یاد دادن لذت بخشه. شما لذت نمی برید؟ وقتی میبینید که خیلی از دکترهای گذشته ، حالا و آینده ، شاگردهای شما بودند ، احساس غرور نمیکنید؟ استاد. شما حالتون خوب نیست؟ معلم همچنان به صورت زمانی زل زده بود و قطرات اشک روی صورتش میغلتیدند. معلم : من نمیدونم معلم خوبی بودهام یا نه. قضاوتش با شماها ست. اگرچه سعی خودم را کردهام. اما هیچوقت خودم را نمی بخشم اگه باعث بشم امثال تو معلم بشند. ای کاش معلم بدی بودم. زمانی : این چه حرفیه که می زنید؟ همه بچه ها عاشق شماهستند. معلم : چیبگم؟ توکه خودت توی یک خانواده فرهنگی بودی چرا بقیه چیزهای یک معلم را ندیدی؟ توی کلاس ، گچ خوردنهاش را . مسخره کردن هاش را. توی اداره ، کم محلیهاش را. به بازی نگرفتنهاش را. توی خونه ، بی پولیهاش را و هزار و یک درد بی درمان دیگه. نــه. زمانی معلم نشو. تو برای معلمی ساخته نشدی. من تمام مدت تحصیل شاگرد اول دانشکده بودم و حالا در این سن ، این حال و روزَمه. باخودت این کار را نکن. معلم دستش را دراز کرد و دست زمانی را فشار داد و گفت : "خواهش میکنم زمانی به من قول بده که دنبال معلمی نری". زمانی همچنان مات و متعجب از اینهمه احساسات ضدمعلمی در بهترین معلمش ، نمیدانست چه بگوید. دست معلم را فشرد و سعیکرد لبخندی بزند و گفت : "حالا ازکجا معلوم که قبول بشم ؟" معلم : مثل روز برای من روشنه که تو قبول میشی. اما تربیت معلم جای تو نیست. هرکس از هرجا مونده و رونده میشه میآد معلم میشه. رتبه بالاهم نمیخواد. نـکـن. به بخت خودت پشت پا نزن. اگه هیچ جا هم قبول نشدی دنبال تربیت معلم نرو. این نصیحت را از من پیرِمرد قبول کن. زمانی همچنان گیج بود. آرزوهایش درتضاد بـا یکدیگر بجانش افتاده بودند. قدری افکارش را متمرکز کرد و با خود اندیشید اما نمیتوانست به نتیجهای برسد و معلم همچنان به او زل زده بود و منتظر یک جواب. که او از گفتنش ناتوان بود. معلم دستش را رهـا کرد و گفت : "چایی یخ کرد". زمانی فرصتی یافت تا از زیر هجمه احساسات ضد معلمی ، خود را رها کند و استکان را برداشت و نفسی کشید. معلم : دیروز برای گرفتن یک حواله خواروبار رفتهبودم اداره. حالا بماند که پروندهام گم شده بود و چند ساعت وقتم تلف شد. بالاخره قرارشد پرونده را از منطقه قبلی بفرستندکه خودش یک ماه طول می کشه. گفتم آقا من خودم می رم پرونده را میگیرم و میآورم. میدونی چی جواب دادند؟ گفتند به شما نمیدهند. ازکجا معلوم که توی پروندهتان دست نبرید؟ آخه یکی نبود بگه اگه ما معلمها اینقدر آدمهای بی اعتباری هستیم چطور بچههاتان را بدست ما میسپارید؟ زمانی استکانش را روی نعلبکی گذاشت وگفت : "اجازه دهید بیشتر فکر کنم. شما امروز مرا غافلگیر کردید اصلاً انتظار این حرفها را نداشتم. قدری بمن فرصت دهید". مدیرِ دبیرستان که مدتی بود به صحبتهای آنها گوش میداد ، جلو آمده دستش را روی شانه زمانی گذاشت و گفت : "پسرجان معلم بدِ شاگردش را نمیخواهد. تو حالا گرمی ، حالیت نیست. به حرف معلمت گوش بده. ضرر نمیکنی. اصلاً مگر هرکس بخواد معلم بشه باید حتماً بره تربیت معلم بخونه؟ نه عزیزم. تو برو پزشکی بخون ، هروقت هم عشق معلمی بهت فشارآورد. بیا اینجا خودم میفرستمت سرکلاس". حالا هردو به زمانی میخندیدند. معلم گفت : "برو فکرکن. از چهارتا معلم باسابقه هم بپرس
مراقب تاثیری که روی جهان می گذارید باشید ( ازموضوع سخنان لطیف )
یکشنبه 10 اردیبهشت ماه سال 1391 :: 4:46 PM :: نویسنده : شنگین کلک
(هیتلر تنها چهار روز از چارلی کوچکتربود)
It's the hat. این سرنوشت ما دونفربود که یکی دنیا را بخنده بیندازد ودیگری به گریه (چارلی) مواظب ویروس های جدید باشید ( ازموضوع توصیه های ایمنی )
شنبه 9 اردیبهشت ماه سال 1391 :: 5:06 PM :: نویسنده : شنگین کلک
چند روزی است که کاربران در میان ایمیلهای خود در یاهو با لینکی مشابه : http://www.panews15.net/biz/?news=1453712 و یـا http://t.co/C6JGeFaI مواجه میشوند که آنها را به سمت سایتی هدایت میکند که عنوان آن در صفحه اصلی شرح چگونگی درآمدزایی یک زن از خانه در شرایط رکود اقتصادی موجود است. استقبال ( ازموضوع حرف های خودمانی )
جمعه 8 اردیبهشت ماه سال 1391 :: 00:01 AM :: نویسنده : شنگین کلک
|
درباره وبلاگ
![]() چند دست خط است ، بی سبک و بی تکلف و بی کنایه وشایدهم بی ربط و بی معنی . نه درخوراهل ادب و نه لایق ارباب سخن . گمان کن بوریایی است آویخته درکنجی از تماشاگه اطلسها و حریرها و زربفتهای دری که گوشه چشم بیننده ای را توان گرداندنش نیست . حال آویختنش درآن کنج از کج سلیقه ای کیست خود داستانی داردنه درخور این حوصله . بضاعت بافنده همین است که می بینی . واگر دست کشی ، خلل و فرجش نمایان شود که یا گره های کم زده بافنده است یابه یادگارمانده از تیغ بینندگان نخستین. موضوعات
یک اولین بار شیرین (15)
خشم و آزادی (14) رویای زیبا (19) 159 (4) دفتر چرکنویس (20) شنگستان اول (8) نظرخواهی ها (5) سخنان لطیف (11) حرف های خودمانی (3) ایمیل های منتخب (0) پست های منتخب (1) توصیه های ایمنی (2) اطلاع رسانی (1) آرشیو وبلاگ
آخرین مطالب
دعوتنامه رسمی به جشن تولدشنگ
شما هم رفتید نمایشگاه کتاب ؟ این روز بر مادران دیروزها و امروز و فرداها مبارک باد مواظب آدرس سایت های جعلی باشید خانه مادر برزگ محض تبسم از چهارتا معلم باسابقه هم بپرس مراقب تاثیری که روی جهان می گذارید باشید مواظب ویروس های جدید باشید استقبال عید نوروز بر شماهم مبارک باشد تداعی معانی برایم بگویید خانه فرهاد لیست آخرین مطالب پیوندهای هفتگی
●●● شنبه
داداش سعید (سیتاک) داداش محمد (یاس وحشی) خواهر بهار (امیر،محبوب دلها) آیدابانو (قطره قطره تا دریا ...) من نوشته ها نوشته هایی برای لمس کردن و بوئیدن آـهوی وحشی پرچونه ه ه ه ●●● دوشنبه افسانه بانو (خاطرات کهنه و شعرهای نو) داداش امید ( گرمک) آیدابانو (آیدا...) آنا بانو (آنای طبیب) مستانه بانو (یک مامای دوست داشتنی) پریابانو (دنیا ازپشت پلک های من) دلژین بانو (نسخه های دکتر دلژین) داداش ئاگرین و ئاسو بانو (شب های نقره ای) ●●● چهارشنبه داداش کوروش بــــــــاد داداش امید (آبدزدک) دیکته شب سی یم فروردین مهستی بانو (ازهردری سخن) گلچه - معظم پریسابانو (از پری تاسا) زن آزاد دانشمنگ بیشعورشناسی ●●● پنج شنبه سرزمین آفتاب ترنج بانو (دخترنارنج و ترنج) فریاد یک زن دختر اپی لپتیک زهرابانو (یک دختر خجالتی با لپ های قرمز) محدثه بانو (ققنوس هر بار متولد خواهدشد) داداش سینا (بیایید بیایید در این خانه بگردید) صدای زندگی (نوید امین خانی) مهنازبانو (درجستجوی سعادت) یک زن (دنیای این روزهای من) ●●● پیوندهای ناپایدار سپیدجامه گنجینه اسرار دربه دری های زیباترین گل همیشه بهار محبوبه بانو (ماه سلطان) سایه مهتاب سین سگ زده های مارکـ دار فرنازبانو (desiree) مکعب باطل میراث داداش عبدالحمید (شعر وکمی بیشتر) بانوی آفتاب (واحه ای در لحظه) لوگو
|
||||||